«سیمین بهبهانی»

نغمه روسپی :
بده آن قوطی سرخاب مرا
تا زنم رنگ به بی رنگی خویش
بده آن روغن ، تا تازه کنم
چهر پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که مشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن جام که سرمست شوم
به سیه بختی خود خنده زنم
روی این چهره ناشاد غمین
چهره ئی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفس دیشب من
چه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ، گفتم
کس ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بیکسم و ، زین یاران
غمگساری و هوا خواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
لیک جز لحظه کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می آید !
وای ، ای غم ، زدلم دست بکش
کاین زمان شادی او می باید !
لب من – ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده ای از راز بکش !
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش ! ...
معلم...
بانک برداشتم آه دختر وای از این مایه بی بند و باری
باز گو سال از نیمه بگذشت از چه با خود کتابی نداری
میخرم،کی؟همین روزها آه...آه ازاین سستی و مستی و خواب
معنی وعده های تو اینست نوشدارو پس از مرگ سهراب
از کتاب رفیقان دیگر نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و اینک این توئی کین چنین باز ماندی
دیده دختران بر وی افتاد گرم از شعله خود پسندی
دخترک دیده را بر زمین دوخت شرمگین زاین همه دردمندی
گفتی از چشمم آهسته دزدید چشم غمگین پر آب خود را
پا پی پا نهاد و نهان کرد پارگی های جوراب خود را
بر رخش از عرق شبنم افتاد چهره زرد او زرد تر شد
گوهری زیر مژگان درخشید دفتر از قطره ای اشک تر شد
اشک نه ، آن غرور شکسته بیصدا گشته بیرون ز روزن
پیش من یک به یک فاش میکرد آنچه دختر نمیگفت با من
چند گوئی کتاب تو چون شد بگذر از من که من نان ندارم
حاصل از گفتن درد من چیست؟ دسترس چون به درمان ندارم
خواستم تا بگوشش رسانم ناله خود که ای وای برمن
وای بر من چه نامهربانم شرمگینم ببخشای بر من
نی تو تنها ز دردی روان سوز روی رخسار خود گرد د
اوستادی به غم خو گرفته همچو خود صاحب درد داری
خواستم بوسمش چهر و گویم ، ما دو زائیده رنج و دردیم
هر دو بر شاخه زندگانی برگ پژمرده از باد سردیم
لیک دانستم آنجا که هستم جای تعلیم و تدریس و پند است
عجز و شوریدگی از معلم در بر کودکان نا پسند است
بر جگر سخت دندان فشردم در گلو ناله ها را شکستم
دیده میسوخت از گرمی اشک لیک بر اشک وی راه بستم
با همه درد و آشفتگی باز چهره ام خشک و بی اعتنا بود
سوختم از غم و کس ندانست در درونم چه محشر بپا بود

ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجائی؟